وضعیت قرمز(۱)
هربار در کودکی بیخواب میشدم، مادربزرگم میگفت اعداد را از یک بشمار و ادامه بده تا جایی خواب سراغت بیاید و این راه همیشه جواب میداد. من حتی تا همین چند سال قبل هم هنگام بیخوابی این راه را امتحان میکردم.
این شبها ولی به جای اعداد، جنگندهها را میشمارم.
در این شهر جدید، شبها در اتاقی میخوابم که پنجرهای بزرگ به سمت آسمان صاف دارد و هربار صدا و تصویر محو جنگندهها را حس میکنم. هر شب هم که ببینی، تکراری نمیشود و هربار فکر میکنم نکند دوباره به شهر و خانه خودم بخورد و این ترسناک است.
امشب هفت عدد بودند و رد نورشان طوری بود که انگار شکوفههای شاخههای بلند درخت گردو قدیمی باشند. از دو ساعت قبل خودم را مجبور کردم با لالایی مظهر خالقی بخوابم ولی زنگ هشدار تکراری این شبها بلندتر بود.
حالا ترسیده و بیخواب دستمالی به سرم بستهام و مشغول پیدا کردن آرد و تخممرغ و کشمش هستم. هیچ آدم عاقلی نیمهشب جنگی به فکر پختن شیرینی کشمشی نیست ولی مگر جنگ و ترس برای آدم عقل میگذارد؟
عصبانیام که این روزها بیشتر از هرچیزی درباره جنگ مینویسم اما انگار این کلمه جهانمان را قبضه کرده و راه فراری نیست. و حیف از تمام شیرینیهای کشمشی بهشتی که بوی جنک دارند.